خدا حافظ همین حالا
همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خدا حافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید
اگه گفتم خداحافظ
نه اینکه رفتنت ساده است
نه اینکه می شه باور کرد دوباره آخر جاده است
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویا ها
بدونی بی تو و با تو همینه کسن نه این دنیا
خدا حافظ خدا حافظ همین حالا
خدا حافظ
+ نوشته شده توسط محسن در شنبه سی ام آذر 1387 و ساعت
14:16 |
......................................................
+ نوشته شده توسط محسن در سه شنبه پنجم آذر 1387 و ساعت
16:27 |
نه
+ نوشته شده توسط محسن در جمعه هفدهم آبان 1387 و ساعت
7:26 |
کی همچین حرفی رو از قول مامان گفته؟؟ مطمئنی که مامان گفتن این حرفو؟
+ نوشته شده توسط محسن در سه شنبه هفتم آبان 1387 و ساعت
4:30 |
خدایا.. تنها با خاطراتی خوشم که زود گذشت خدایا نیتم باک بود اما لیاقتم کم خدایا اگه من گناهکارم اون فرشته چرا باید عذاب بکشه؟ خدایا اگه من بدم بش چرا اوون..؟ خدایا راحتم کن که دیگه نبینم....
+ نوشته شده توسط محسن در دوشنبه ششم آبان 1387 و ساعت
10:44 |
من نمیدونم چی میشه آخر ین کار نه به خودم مطمئنم نه به بقیه از خواهرمم که کمک خواستم چون سر قضیه محمود یه اتفاقاتی افتاد فقط گفت صحبت میکنم و بعدو انگار نه انگار من .. تو به من میگی بی معرفت میگی نامرد میدونم حقمه چون باید عاقلانه فککر میکردم نه عاشقانه . من لیاقت تو رو نداشتم و عاشقت شدم اینم رسم زمونست که با انتخاب عاشقانه مخالفت کنه منم اسیر این زمونم تک و تنها ...تو از من خیلی بهتری
+ نوشته شده توسط محسن در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 و ساعت
9:2 |
من همونم که همیشه غم و غصه ام بی شماره
اونی که تنهاترینه ، حتی سایه هم نداره
این منم که خوبی هام رو کسی هرگز نشناخته
اونکه در راه رفاقت همه ی هستی اش رو باخته
هر رفیق راهی با من ، دو سه روزی همسفر بود
ادعای هر رفاقت واسه من چه زودگذر بود
هرکه با زمزمه ی عشق دو سه روزی عاشقم بود
عشق او جزئی از دقایقم بود
چیزی ازم نمونده جز یک نگاه ساده
یه آسمون شرجی ، یه بغض بی اراده
تنها امیدم بودن و موندن توست
چراغ کلبه ی من ، حضور روشن توست .
+ نوشته شده توسط محسن در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 و ساعت
8:48 |
تو واقعا فکر میکنی من سر کارت گاشتم؟؟من خامت کردم؟وعده های پوچ و تو خالی دادم؟؟؟؟این جمله یعنی چی : ..........به ارواح خاک بابام نمیگذرم ازتون اگه منو دست انداخته باشین و سر کار بذارین..... من تو رو سر کار نزاشتم معصومه چرا این فکر و میکنی ؟/ چون خیلی ناراحتی میگم من دست از مبارزه برنداشتم اما شرایط اینجا خرابه . تو یه جوری صحبت میکنی که اینگار من جام خوبه بهم خوش میگزره غصه ای ندارم تو لااقل یه خانواده داری من چی؟؟ من تنهام میفهمی؟؟با صدیقه هم صحبت کردم اما اون چیزی که انتظار داشتم نشد . نمیبینی مامان کلا با خاله قطع ارتیاط کردن نمیبینی اون روز که داود زنگ زد خونه برا چرخ گوشت چه آشوبی به پا شد به خدا گیر کردم نمیدونم چی کار کنم دارم مبارزه میکنم اما نمیدونم چی میشه منم داقونم معصومه نقشه ها داشتم فکرها داشتم خیالات داشتم ....
+ نوشته شده توسط محسن در جمعه دوازدهم مهر 1387 و ساعت
20:18 |
+ نوشته شده توسط محسن در سه شنبه نهم مهر 1387 و ساعت
23:22 |
عیدت مبارک
+ نوشته شده توسط محسن در سه شنبه نهم مهر 1387 و ساعت
23:15 |